برف
جمعه 4 بهمنماه سال 1387 00:48
این اولین مطلبیه که تو وبلاگم مینویسم. یه شب زمستونی و برفی.. وقتی بچه بودم عاشق برف بودم...شبا که میخوابیدم از ته دل از خدا می خواستم کلی برف بباره... اونوقت صبح به محض اینکه چشامو وا میکردم مثل فشنگ از جام میپریدم و میدوییدم پشت پنجره..وقتی میدیدم زمین خشکه آروم از پشت پنجره کنار میکشیدم..صبر میکردم تا دوباره شب بشه...